تبليغاتX
بازگشت
به نام خدا

سلام

اما بعد. واقع مطلب این که مدتهاست در حاشیه ی روزگار زندگی می کنم. دور از چشم دیگران. با دهانی که بسته است و گاهی لبخندی به جهت خالی نبودن عریضه رویش نقاشی می کنم! و البته دلی که...

دوستان خوب از نعمات با ارزش است که نصیب هرکس نمی شود. از آنها که در هنگام دوری ارزشش معلوم تر می شود بر آدم. و من بحمدالله و المنه از آن بسیار بهره مندم! خدا را شکر اما حیف که توان و دل بیرون آمدن از این کنج روزگار را ندارم. با دست و پا و زبان بسته باید مدتها در این گوشه ی دنج بنشینم و دم برنیاورم. دورادور دعاگو و جویای احوالات و اخبار همه ی دوستان هستم و بنا به توفیقات گاه به گاه شرفیاب حضور برخی دوستان نیز شده ام اما در حال عرضم فقط التماس دعاست و عذرخواهی برای نبودن ها و بی خبری هایی که ممکن است رفقا حمل بر جسارت و بی معرفتی و بی خیالی کرده باشند که هرگز چنین نیتی نداشته ام و هرچه بوده زیر سر حال این روزهایم بوده!

دلم هرروز برای دیدار دوستان تنگ تر و قلبم بی تاب تر. اما چه کنم که فعلاً قسمت ما چنین است و باید راضی باشم به رضایش.

از همه ی دوستانی که در این مدت جویای احوالم بودند و ابراز لطف فرمودند صمیمانه سپاسگزارم. امید موفقیت و بهروزی دارم برای همه ی برادران و خواهران پاک دل و با صفا و مؤمن و نیک سیرتی که نفس کشیدن در کنارشان همای سعادتی بود که بر دوشم نشست! همه از من بهتر و بالاتر! بهترین آرزوها برای شما عزیزان!

حرف های فروخورده ام بماند برای وقتی که روزگار به کام شد...

در پایان این شعر مهدی اخوان ثالث تقدیم به همه ی آنهایی که دلشان برای آن چاردیواری ها تنگ شده... می دانید که چه می گویم؟

 آب و آتش

  آب و آتش نسبتی دارند جاویدان
 مثل شب با روز ، اما از شگفتیها
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما
 آتشی با شعله های آبی زیبا
آه
 سوزدم تا زنده ام یادش که ما بودیم
 آتشی سوزان و سوزاننده و زنده
چشمه ی بس پاکی روشن
 هم فروغ و فر دیرین را فروزنده
هم چراغ شب زدای معبر فردا
آب و آتش نسبتی دارند دیرینه
 آتشی که آب می پاشند بر آن ، می کند فریاد
 ما مقدس آتشی بودیم ، بر ما آب
پاشیدند
 آبهای شومی و تاریکی و بیداد
خاست فریادی ، و درد آلود فریادی
من همان فریادم ، آن فریاد غم بنیاد
هر چه بود و هر چه هست و هر چه خواهد بود
من نخواهم برد ، این از یاد
 کآتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
 گفتم و می گویم و پیوسته خواهم گفت
ور رود بود و
نبودم
همچنان که رفته است و می رود
بر باد

یا علی مددی!


+  ثبت شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:47  توسط مهدی  | 
به نام خدا

سلام

سرباز که بود، دو ماه صبح ها تا ظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دو ماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.

پی نوشت: حسن باقری(غلامحسین افشردی) را می گویم. اگر بشناسید و بشناسم!

یا علی مددی!

+  ثبت شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 18:21  توسط مهدی  | 
به نام خدا

سلام

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد               آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

همین...

یا علی مددی!

پی نوشت اول: مدتی است مثل پیرمردها سخت بی حواس و هوایی شده ام. حافظه ام به طرز غریبی ضعیف و کند شده.

پی نوشت دوم: درست که دلم تنگ شده برای همه ی دوستان اما راستش اول فرصت احوال پرسی نداشتم و حالا دل و دماغش را.

پی نوشت سوم: بناست بروم سر کار به زودی.

پی نوشت چهارم: مدت هاست تنفر عجیبی از بعضی چیزها گریبانم را گرفته. و تا به جال تبدیل تنفر به بی خیالی همراه لبخند را تجربه کرده اید؟!

پی نوشت چهارم: کاش یاد بگیریم قبل هر کار بپرسیم از خودمان که آیا می ارزد برایش هزینه کنیم؟ یعنی:

?Does it worth to pay for

پی نوشت پنجم: و من انگار تازگی ها گرفتار یکی از بلاها و امتحان های سخت خداوندم. و حتما نه از آن بلاها که مال ولاست. شاید خودم خواستم این گرفتاری را. کاش دوباره رو به راه شوم...

+  ثبت شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 19:7  توسط مهدی  | 
<

قالب و كدهاي جاوا >